امیر حسینامیر حسین، تا این لحظه: 14 سال و 27 روز سن داره

امیر حسین مرد کوچک ما

اولین باری که به آرایشگاه رفتم در تاریخ 25/9/92

  امروز دوشنبه 25/9/92 برای اولین بار با شما و بابا جون رفتیم آرایشگاه تا به گفته مامانی موهای شیریتو کوتاه کنیم تا موهات پرپشت بشه ، کلی گشتم تا آرایشگاه کوکی رو پیدا کردم تا اولین تجربت از آرایشگاه همراه با ترس نباشه ، خلاصه شعبه تیراژه تو سرزمین عجایب به ما وقت داد تا ساعت 7 اونجا باشیم . از لحظه ای که وارد سرزمین عجایب شدیم شیطونی کردی تا لحظه آخر فقط حیف که دوربین رو جا گذاشته بودیم . عمو امید ( ارایشگر کوکی ) هم فوق العاده مهربون و با حوصله بود . لحظات اول خیلی همکاری کردی و فقط می خندیدی و بازی میکردی ( آخه فضای آرایشگاه خیلی برات جذاب بود چون بجای صندلی ماشین برقی بود و دورتاد...
30 آذر 1392

بچه هههههههههها من دوباره با مامان و بابام رفتم شمال! (آذر 92)

اینجا ساحل نوشهره ، وقتی رسیدیم کنار ساحل اونقدر ذوق زده بودی که مدام میگفتی : باب باب... ( جدیدا به آب میگی باب)    از دیدن شبنم ها کلی هیجان زده شدی .... هوا واقعا عالی بود جای همتون خالی... راستی از شیطونیات بگم که تا ازت غافل می شدیم میرفتی تو کمد دیواری ویلا و وسایلت رو اونجا قایم میکردی! خلاصه که وروجکی شدی واسه خودت........... برای دیدن بقیه عکسهای شمال تشریف بیارید ادامه مطلب و ببینیدمرسی. ممنون که به وبلاگم سر میزنید دوستتون دارم......   ...
20 آذر 1392

روزانه های نفس مامان و بابا

مامان جون الان تقریبا 15 ماهته ، خیلی کارها رو به تنهایی دیگه می تونی انجام بدی مثلا خودت تنهایی میتونی غذا بخوری . البته به شرطی که تو صندلی غذا بشینی وگرنه خونه رو آباد میکنی! به محض اینکه جایی گوشی تلفن ببینی برمیداری و میگی  اَوو ! میتونی یکسری از کلمات و واضح بیان کنی مثلا مامان ، بابا ، دد، دایی ، به به، جیزه و ...... میری دستتو میزنی به شوفاژ و خیلی ناز میگی داغه اگه کسی با صدای بلند صحبت کنه دستتو میذاری رو بینیت و میگی هیش! کمتر با اسباب بازیات بازی میکنی بیشتر میری سراغ کابینت آشپزخونه و چیزایی که هیجانش بیشتره مثل قابلمه ، کفگیر و ملاقه ، تی ، کنترل TV و.....   یکی دیگه از سرگرمیات هم ...
20 آذر 1392

زائرکوچولوی امام رضا ( آبان 92 )

سه شنبه 7/8/92 ساعت 4 صبح من و شما و بابا جون به سمت مشهد راه افتادیم ( به خاطر وسائل زیادی که برای شما لازم داشتیم با ماشین خودمون رفتیم) یه جایی بین راه برای صبحانه توقف کردیم. چون تا اون لحظه تو ماشین خواب بودی وقتی بیدار شدی و دیدی داریم صبحانه میخوریم کلی ذوق کردی و نون بربری رو درسته گاز ومیزدی!     بعد از صبحانه هم کلی تاب بازی کردی و دوباره به سفر مارکوپولویی مون ادامه دادیم..... ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم هتل ، بعد از تحویل گرفتن اتاقمون رفتیم حرم امام رضا و عرض ادبی به آقا کردیم و برای شام برگشتیم هتل......   روز دوم رفتیم یه دل سیر حرم و زیارت کردیم و از اون...
20 آذر 1392
1